تبليغاتX
پروتاگونیست...آنتاگونیست
آفرين... تبريك مي‌گم... يه‌هديه‌ي درجه‌يك طلبت... به‌جاش بخونم؟... الان؟... دم صبحه؟... آهان!... باشه... پس يه‌قطعه برات مي‌خونم: صبح روز چهارشنبه ما مردمان شهرستان با آينه‌هايي كه از خواب به بيداري آورده بوديم، سراسيمه به خيابان آمديم. آتش در دست داشتيم، به زير درختان رفتيم. آتش را در ميان چمن زير درختان پنهان كرديم، كه از سرما نهراسيم. نمي‌دانستيم فصل تابستان است و ماه، ماهِ مرداد. در دست كليد داشتيم. با كليد مي‌خواستيم دكان‌ها و بختِ دختران، روز پسران و حدس و گمان را بگشاييم. خورشيد صبحگاهي حاجب آينه‌هاي ما در خيابان بود. آتش در كف خيابان روز را آراسته مي‌كرد و آفتاب و باد گاهي بهانه خوشبختي را از ما سلب مي‌كردند. روا بود كه صورت‌هارا در آينه بنگريم؛ ما مردماني كه سال‌ها در بيداري، آينه و چهره‌ي خود را به فراموشي سپرده بوديم و امروز، آرام، از جان رها، در آينه مي‌نگريستيم و پس از سال‌ها چشمان را در چهره مي‌شناختيم. از آينه مداوا مي‌خواستيم...

مونولوگیست از پیام دهکردی در رقص زمین...

با گندم ، فرزان ، عاطفه و سام رفته ایم تاتر شهر...نمی دانم شهریار را هم ببریم یا نه؟؟؟می ترسم خوشش نیاید...او در دنیای دیگریست...

 می بریم...

حسین پاکدل بعد از ۳ سال با این نمایش برگشته...کاش می شد سرش را بشکافم...مغزش را بیرون بکشم و ببینم اون تو چه خبره؟؟؟ کاش می شد یه کم از حسین پاکدل سر در بیارم...و از آدمهای نمایش که مثل شبح نقاب به چهره زده اند...دورند...خیلی دور ، ولی وقتی نقابشونو بر می دارند شبیه پسر های دانشگاهمون میشن...یا پسر همسایه ، یا همون دیوانه ای که دنبالم افتاده بود ...نمی دونم وقتی نقابشونو بر داشتند خیلی شکل زندگی بودند...

این روزها چقدر از تاتر می ترسم ، از سینما ، از کتاب از شعر...

می ترسم...از حرفهایی که در این خفقان در پس پرده بیان می کنند و بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند....دیالوگهارو می بلعم...قصه ی سیب...

یکی بود یکی نبود...یه درخت سیبی بود که یه میوه داشت...بچه ها زیر درخت جمع شده بودند که اون یه دونه میوه رو بخورند...یکی گفت : بیایین درختو تکون بدیم...اون یکی گفت : آخه زورمون نمی رسه...هوم؟؟؟خوب پس یه سنگ بهش پرت می کنیم...بابا آخه اینم که نمیشه...پس اینجا اینقدر منتظر می مونیم تا سیب بیفته...منتظر شدند ، شدند ، شدند...تا پیر شدند...ولی سیبه نیفتاد...یه دفعه یه کرمی از تو سیب بیرون اومد و براشون شیشکی کشید...هی بدبختها...شما اگه می دونستید من اینجام عمرا این همه سال منتظر می شدید...ولی ما عادت کردیم که منتظر بشیم...ما اینقدر منتظر می مونیم تا بمیریم...ما کار دیگه ای غیر از منتظر شدن نداریم...

از سالن نمایش بیرون میاییم...سرم درد می کنه...اینقدر که فکر کردم و نفهمیدم...انگار در برزخم...می ترسم نمایش حرفی برای گفتن داشته باشد و من نفهمیده باشم....می ترسم زمین بلرزد و من در تاریکی باشم...زمین لرزه...رقص زمین...

شهریار بازوم رو می گیره...

ـــ صهبا ،،، اون پسره که مثلا تو تلویزیون بود چقدر با مزه ادا در می آورد...

ـــ هوم؟؟؟!!!! آّره...خیلی بامزه ادا در می آورد...

خدارو شکر ...انگار از نمایش خوشش اومده!!!

 رقص زمین...تالار چهارسو...ساعت ۱۹:۳۰ ...دی ماه ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 15:47  توسط صهبا  | 

ما به پیروی از تقویم یولیانی ، کریسمس را در ۶ ژانویه جشن می گیریم...پیشاپیش نوئل و خاج شویان مبارک...

 اینقده خوشحالیم...بابام مرخص شده ولی حواس مواس درست حسابی که فعلا نداره...با شهریار ببعی رو ور می داریم (ماشین باباهه ) ...میریم گردشcowboynite.gif : 92 par 74 pixels....به همه هم می گم تمرین تاتر دارم...(خدا این تمرین تاتر رو از ما نگیره)...

فکر کنم اگه شهریارو به اسم شوهرم بیارم خونه بابام متوجه نشه...فقط تنها مشکلم با این پرستاره است...البته از اونجایی که شهریار یه جورایی کارش درسته فکر مراحل سخت بازی رو هم کردمdevilsmile.gif : 32 par 40 pixels....فقط الان نمی دونم با ندای وجدانم چه جوری کنار بیامsamvetesmiley.gif : 72 par 32 pixels.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 19:57  توسط صهبا  | 

تا اونجا که یادمه ساعت ۵:۱۰ دهم آذر ماه ۱۳۶۸ ، در اطاق ۵۱۹ بیمارستان البرز به دنیا اومدم...

تو کتابها خوندم که اجدادم قبل از من روی درختها از این شاخه به اون شاخه می پریدند و شپش های همدیگه رو در می آوردند...اما من خودم اینجا توی تهران با پدرم زندگی می کنم وهیچ کس هم اونقدر بهم نزدیک نیست که مجوز در آوردن شپش هامو داشته باشه...

خیلی اهل معاشرت نیستم ، اما کلکسیونی از دوستای عجیب و غریب دارم ... هر چی عجیب تر ، محبوب تر...

در مورد اخلاقم همیشه خودم رو از هر گونه بگو مگو و فشار روانی و استرس دور نگه می دارم...

نه این که لوس و ناز نازی باشم...نه !!! اتفاقا آدم محکمی هستم...اما با این وجود دلم می خواد دیگران ازم حمایت کنند...نمی دونم چرا؟؟؟

اکثرا احساس آرامش ندارم تا وقتی که بتونم ارتباط نزدیکی با یه شخص یا یه گروه یا یه سازمان برقرار کنم که بتونم بهشون تکیه کنم...

از دستور شنیدن متنفرم...اما خودم با جون و دل هر کاری از دستم بر بیاد برای اطرافیانم می کنم...فقط اول باید دلم بخواد که معمولا خیلی کم پیش میاد که دلم بخواد...

از ته قلبم می گم و احساس می کنم جزود معدود دخترایی هستم که از ازدواج خوششون نمیاد...چون فکر می کنم تحمل کردن یه آدم با جورابهای لوله شده که ممکنه مریض بشه یا بعد از غذا باد گلو بزنه یا زیر ملافه...استغفرالله...

آخه من مردها رو تا وقتی دوست دارم که به زندگی شخصی شون وارد نشدم ... و خیلی زود هم ازشون خسته میشم...

مردهای جذاب برای من اون پیکره های عضلانی هستند که همیشه فیگور می گیرند و یه کمی هم بهم بی توجه اند...اما وقتی میری سراغشون همیشه لبخند می زنند و گوشه ی چشمشون چروک بر می داره...

اشکال کار من اینه که معمولا دوستی و روابط عاطفی رو با هم قاطی می کنم!!! اما در کل آدم مزخرفی نیستم...فقط یه کم تحمل کردنم سخته...

توی دنیا سه تا چیزو خیلی دوست دارم:

۱ : نواختن پیانو

۲ : مردهای ۳۷ـــ۳۰ ساله....

۳ : در آوردن ادای دخترهای مظلومی که در حقشون اجحاف شده و اشک و شونه و بغل و ای جان...

همین...

پ.ن : این بازی اینجوریه که هر کی میاد و در مورد خودش هر چی رو که فکر می کنه بقیه نمی دونن می نویسه...من کسی رو تو عمل انجام شده قرار نمیدم...اگه دوست داشتی بازی کن!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:12  توسط صهبا  | 

احتمالا میدونید که من زیاد انیمیشن دوست ندارم و نمی بینم...ولی نمی بینم در فرهنگ لغت ما و دوستانمان معنای دیگه ای داره که حالا بعدا بهتون می گم...

چیزی که می خوام الان بنویسم یه جورایی مربوط میشه به انیمیشن راتاتوئیل ، شاهکار کمپانی پیکسار که در مورد موشی به اسم رمی است که مثل فریبای خودمان رویای آشپزی را در سر دارد....

به همین دلیل با تمام آرزوهایش بار و بندیلش را جمع می کند و راهی پاریس می شود تا زیر نظر بهترین سر آشپز فرانسه آگوست گوستاو ( که در اینجا نقش او را هستی بانو ایفا می کند) تعلیم آشپزی ببیند...

همانجاست که رمی به خاطر استعداد خارق العاده ای که در پختن راتاتوئیل دارد آشپز خانه ی آگوست گوستاو را به یکی از تاپ ترین رستوران های پاریس تبدیل می کند....

راتاتوئیل یکی از ساده ترین غذاهای فرانسوی است...یک چیزی در حد همین کوکو سبزی خودمان...و خوب از اونجایی که دیشب به فریبا قول آموزش یه غذای خیلی ساده و آسون رو دادم ، دستور پختشو همینجا میذارم که شما هم استفاده کنید...

مواد لازم : دو سه تا پیاز ، پنج شیش تا بادمجون...سه چهار تا کدو ، پنج شیش تا گوجه فرنگی ، دو سه تا فلفل دلمه ای از همه رنگ ، سیر اگه دوست دارید و تا چند روز قرار نیست به کسی ماچ بدید ، یک پیمانه سر خالی روغن مایع...

طرز تهیه : پیاز رو خلال می کنیم می ریزیم تو ماهیتابه تا کمی طلایی بشه...بعد سیرو می کوبیم اونم می ریزیم تو پیاز ها ، بعد  فلفل دلمه ای رو به صورت حلقه حلقه خرد می کنیم اونم می ریزیم تو پیاز ها تا جایی که نرم بشه...

بعد بادمجون و کدو رو هم حلقه حلقه می کنیم منتها نازک ، بعد گوجه فرنگی رو که قبلا دونه های زشتشو با پوستشو در آوردیم و کندیم خرد می کنیم همه رو با هم می ریزیم تو پیاز ها ، ادویه می زنیم...بعد در ظرفو می بندیم...منتها وای میستیم بالا سرش و نمی ریم با تلفن صحبت کنیم...

بعد که پخت میاریم خوب تزئینش می کنیم و دور هم می خوریم...به همین سادگی ، به همین خوشمزگی...

پ.ن : ان شا اله اگر عمری بود طرز تهیه ی صهبابا که یک غذای خیلی cool و ابتکاریه و منو بابام اختراعش کردیم رو آموزش میدم...

این شعر هم تقدیم خودم :

باد تند دیرگاه شب واپسین.....به میان بازوان معشوقم افکند.....بادی که اگر تند تر وزیده بود.....بازویش را شکسته بود.....چه سعادتی که باد ایستاد...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 7:32  توسط صهبا  | 

من خیلی کم انیمیشن می بینم...ترجیح میدم یه مستند یا یه فیلم خوب دهه ی هفتاد ببینم...خوب انصافا هم ژانر های پر برکتی نیستند و از همون بچگی خیلی کم پیش می اومد که بتونم با این شخصیت های عجیب و مسخره که واسه فانتزی کار یا شاخ داشتند و یا دم ارتباط برقرار کنم...

البته به جز کارتون بابا لنگ دراز که از همان طفولیت این بابای لنگ دراز حب الصهبا بود و برای لنگ های درازش و صدای کیکاووس یاکیده دلمان غنج می زد و در عالم بچگی به ارـگاسم می رسیدیم...

مخصوصا با ادای جمله ی : جودی کوچولوی من !!! به صورتی که چیزی همراه با نفس از دهان این کیکاووس جان به گوش می رسید.....به به...به قول خودمان هر که کیکاووس خواهد جور هندوستان کشد...

خوب بگذریم...اون روز کف خونه دراز کشیده بودیم و چشمهامونم بسته بودیم و در عالم خیال به لیست احمقانه ای که برای اون روز تهیه کرده بودیم فکر می کردیم و داشتیم سبک سنگین می کردیم که اول کدوم قورباغه مون رو قورت بدیم که یادمان آمد یکی از دوستانمان که همیشه در وهم و هپروت سیر می کند و تقریبا تمام فرهنگ لغت رو از بر کرده و برنامه های همه ی سینما ها و تیاتر های تهران و شهرستانها رو هم از حفظ است...یک عدد DVD انیمیشن به ما داده و سفارش کرده که ببینیم...

ما هم که دیدیم حوصله ی قورت دادن قورباغه هایمان را نداریم ، به خودمان آنتراک دادیم و شروع کردیم به دیدن انیمیشن Coraline ...

یکی از غیر عادی ترین انیمیشن های چند سال اخیر که در هنگام تماشای آن حسی مشابه حس نوشیدن Red Bull به ما دست داد و صاحب دو عدد بال شدیم...

یک انیمیشن مملو از نماد و استعاره که برای پی گیری مفهوم و معنایش باید کشفش کنید...

جایی خواندم که کورالین به اثری از راجر کورمن می ماند که وینسنت مینه لی کارگردانی اش کرده باشد..به نظر من هم همینطور است...

اگر انیمیشن دوست دارید و Coraline را هنوز ندیده اید پیشنهاد می کنم ببینید...البته دوبله نشده و با صدای داکوتا فانینگ به جای شخصیت Coraline که شاهکار است و چسبیده است به نقش...

البته حواستان باشدکه این انیمیشن مخصوص بزرگترهاست و به خاطر بعضی ارتباطات میان مردگان و زندگان و جلوه های بصری مبهوت کننده ممکن است به مذاق بچه ها خوش نیاید و مجبور شوید تا مدت ها برای این که نترسند پشت در دستشویی بایستید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 1:19  توسط صهبا  | 

از اونجایی که هیچ کاری بلد نیستی و هیچ کاری هم نداری بکنی...رفتی مانکن هاکوپیان شدی!!!

رژیم روزی ۹۰۰ کالری داری و دندونهات رو بلی چینگ می کنی...

هی وایسا ببینم ، ... مگه رژیم روزی ۹۰۰ کالری نداری؟؟؟

معذرت می خوام ولی دیگه نمی تونی منو ببوسی....آخه بوسهای من ۱۰۰۰ کالریه!!!

                                                                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:16  توسط صهبا  | 

طبق آخرین اخبار مخابره شده از ماهواره ی امید:

امیدمان فردا به آغوش وطن...و پس فردا به آغوش بلاگفا awwsmiley.gif : 66 par 42 pixels.....باز می گردد...

به همین مناسبت ما خیلی خوشحالیمhulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.

زیرا امید نفس ما بیده و همه می دانند که بعد از شهریار و بابایمان چقدر دوستش داریم..

ای امید بلاگفا...ای نارنگی...نفس...ای باقالی دوست...بیا و این نقاشی رو از ما بپذیر که عمرن اگر این بلاگفاییان نباشن و من براشون نقاشی بکشم...

اون که داره میاد تویی...frenchhello.gif : 42 par 36 pixels....اون کوتوله هه مدیره....pfft1.gif : 33 par 17 pixels....اگه گفتی اون که اومده استقبالت کیه؟؟؟terrorist.gif : 26 par 21 pixels.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:29  توسط صهبا  | 

نپرسید کجا بودم...چون بهتون نمی گم...

فقط اینو بهتون میگم ،،، اونجایی که بودم یاد گرفتم خودمو همون طوری که هستم بپذیرم...با سری بر افراشته و سینه ای ستبر...حتی با وجود همه ی اون چیزهایی که بهم گفتند..

چون من مثل دختر های دیگه نیستم...من تو اینجور مواقع نه مبهوت میشم ، نه زمین می خورم...

هر چند که قدم از ۱۶۳ سانت تجاوز نمی کنه...مگر با کفش پاشنه بلند!!!...اما حتی با پاهای برهنه هم می تونم از بالا به همشون نگاه کنم...

با وجود همه ی اون چیزهایی که بهم گفتند...

حتی اگه اونها فکر کنند که خیلی بیشتر از من میدونند...حتی اگه به قول خودشون سلطان باشند...خوب من یه آسی دارم که که از شاه می بره...

آره همیشه یه آس دل تو سینمه که از شاه اونها می بره...

 

پ.ن : بهترین هدیه تولد امسالم رو از مهدی عزیزو یک سری از دوستان گرفتم که منو به کنسرت فریدون دعوت کردند...(۲۴ آذر سالن همایش برج میلاد).**blastpresenty.gif : 126 par 104 pixels.

پ.ن : واقعا دم همه ی دوستان گرم...من تا به حال اون همه کامنت رو یک جا ندیده بودم و تازه به این نتیجه رسیدم که چقدر کامنت دوست دارم....flirtysmile4.gif : 43 par 38 pixels.

پ.ن : این آهنگ رو به کمک مهندس مدام عزیز آپلود کردم...دانلود کنید و کیف کنید که من و شهریار با این آهنگ خاطره داریم...slowdance.gif : 44 par 25 pixels.

Elle ... Tu l'Aimes

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 16:28  توسط صهبا  |